گلدونه خونه ماگلدونه خونه ما، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

مــــــــــــادرانـــــــــــــــــــه

رالی

هفتم آذر ماه مسابقه رالی درشهر  از رودسر تا ماسال بود ما هم برای تنوع و سرگرمی برا اولین بار شرکت کردیم شبش زفتیم خونه مامانا تا فردا صبح اونم با ما بیاد ولی شرایط اومدنش فراهم نشد. صبح زود آماده رفتن شدیم تو هم که خواب گنجشکی داشتی تا من پا شدم پشت سرم بیدار شدی.  وقتی لباسهامونو پوشیدیم بهت گفتم بیا باهم بریم رالی تو گفتی "نه نمیام" و حاضر نیودی که با ما بیای منم که مسئول نقشه خوانی در این مسابقه بودم واسه اینه تویه این 2 ساعت و خورده ای مسیر مسابقه حواسمونو پرت نکنی تا ما مسیر و اشتباه نریم تا نمره منفی نگیریم زیاد اصرار نکردم و با خیال راحت گذاشتمت پیش مامانا. ساعت 9 صبح مسابقه شروع شد و ما هم حرکت کردیم. مسابقه جا...
12 آذر 1393

اولین هدف پرنسسم

دیروز  (در 1 سال و 8 ماه و 13 روزگیت) وقتی داشتم بهت میان وعده شیر و کورن فلکست رو می دادم از مزایای شیر و اینکه استخوانها رو چه طور قوی می کنه صحبت می کردم می گفتم زود بزرگ شی بری مدرسه و تو با خوشحالی منو نگاه می کرده و دهانت را باز می کردی ناخود آگاه یهو ازت سوال کردم که چه کاره بشی؟ گفتی دوتور یعنی دکتر و من با تعجب بهت نگاه کردم و خنده ام گرفت که این دکتر شدن رو کی بهت یاد داد ولی برام جالب شد و ادامه دادم بعد با چی بری ؟ و تو با خنده رو لبهات گفتی با ماشین، پلین plane من باز هم از این حرفت مشعوف تر شدم. امروز صبح وقتی با پدرت صبحانه می خوردیم دوباره اینو ازت پرسیدم و تو دوباره همین جوابها رو دادی و پدرت هم تعجب کرد. خوشحا...
29 آبان 1393

شهر موشها و سینما

با خاله معصومه و پرهامی یه هویی تصمیم گرفتیم شما ها رو ببریم شهر موشها. پرهام 11 ماه ازت بزرگتره. رفتیم سینما و شماها فیلم نگاه می کردید و هرجا شعر و آواز بود شروع می کردی به رقصیدن البته دیگه آخرای فیلم خسته شده بودی انگاری حوصله ات سر رفته بود و با بچه های پشتی و بغلی و جلویی و البته بزرگترها بازی می کردی. چند بار هم برا اینکه بری بیرون از سینما گفتی جیش دارم تا ببرمت بیرون ای دخمل زرنگ من. چند وقتیه که با همین ترفند تو ماشین و بیرون از خونه می خوای بری چیزهای جدید ببینی و ما هم فعلا دست به فرمان شماییم. اولین حضورت در سینما برایم جالب و خوشایند بود خوشحالم که از محیط و تاریکی اش نترسیدی و مثل خانومها نشستی رو صندلیت.
4 آبان 1393

محبت دخترانه 2

نوزده ماهگی: بشقاب ناهارت را  با دو قاشق یکی برای خودت و یکی برای من که بهت غذا بدهم را جلویت می گذارم. قاشق را بر می دارم تا با دستهای کوچکت آن را پر کنی و درون دهانت بگذاری جسته و گریخته با کمک من پرش می کنی و نیمی از غذا را ریخته و بقیه را با تلاش در دهانت می گذاری یکی دو بار امتحان می کنی. منم هم در این بین سعی می کنم تا بهت غذا بدم ناگهان قاشق را پر از برنج می کنی و به سوی دهان من می گیری خنده ای بر لبانم جاری می شود می گویم: نه عزیزم تو بخور. گویی نمی شنوی و دهانت را باز می کنی و بگویی بخوووووووور یعنی به من نشان می دهنی که دهانم را باز کنم! از تو اصرار و از من انکار دیگر دست به غذایت نمی زنی و غذایی را که من هم بهت می دهم ن...
4 آبان 1393

پله های موفقیت

بعد از حدود یه ماه الان وقت شد که برات بگم از ماهی که گذشت.. در ماه گذشته ما موفقیتهایی داشتیم شکر خدا. اولین موفقیت مرحله پوشک گرفتنت بود که شکر خدا موفق شدی گرچه خیلی وقته داشتیم تمرین می کردم الان هم بعضی شبها که حاضر نیستی بری دستشویی پوشکت می کنم. دایره لغات فارسی و انگلیسیت بیشتر شده و خوشحالم و همه کارتهای انگلیسیت برات تکراری شده و باید دوباره یکسری سی دی برات بخرم. موفقیت بعدی من دفاع از پایان نامه فوق لیسانس من بود که با نمره عالی در 18 ماه و 10 روزگیت یعنی 25 شهریور به پایان رسید و من خوشحالم خیلی. اصلا فکرش رو هم نمی کردم. سه تا دندون هم داره باهم درمیاد که این روزها الکی برای چیزهای بیخود می زنی زیر گریه و همش بغل می...
27 شهريور 1393

دخترک شیرین زبان

دوماهی می شود که مجال آن را نداشتم تا مطلبی بر این دفتر خاطراتت حک کنم. در این دوماه پیشرفتهای خوبی داشتیم و زبان انگلیسی ات بهتر شده و مدام عروسکهایت را میاوری و اعضای بدنشان را به انگلیسی می گویی. وقتی کودکی می بینی او را بیبی صدا می زنی و گربه و خیلی چیزهای دیگر را می گی خوشحالم که شاهد پیشرفتهایت هستم. تو این دوماه هم دوبار دوباره اس و تهوع گرفتی اونم نصفه شب که مارو روانه کلینیک کودکان کرد و خدا رو شکر حالت خوب شد. دیروز مصادف با 12 مرداد شاهد رویش پنجمین دندان یعنی دندان نیش پایانی بودم یادمه که چند وقته پیش نوشتم که دندان پنجمت دراومده ولی چند روز بعدش دیدم که دندان نبود و دیگه اون پست رو ویرایش نکردم چون تاریخش بهم می خورد. ...
14 مرداد 1393

محبت دخترانه

خواب بعد از ظهر: هنوز زیاد نخوابیده بیدار می شی قبل از اینکه کامل بیدار شی کنارت می خوابم و تظاهر می کنم که خوابیدم  در حالی که با چشمانی نیمه بسته نگاهت می کننم تا که شاید کمی بیشتر بخوابی. من را می بینی و کمی چشمانت را روی هم می گذاری ولی انگار خوابت نمی آید. کنارم میایی لبهانت را روی لبهایم می گذاری و می گویی "مامممممم". توجهی نمی کنم تا بیشتر از عشقت سرمست شوم. سرت را روی صورتم می گذاری تا شاید اینگونه بیدار شوم ولی انگار سودی نداشت. دوباره سرت را روی سینه و شکمم می گذاری و باز مادر بیدار نشد  . در حالی که جلوی خنده ام را گرفتم ناگهان چشمت به سنجاق سرهایت می افتد که گوشه ای قرار دارد. آنها را بر می داری و سعی می کن...
27 خرداد 1393

روزهای سخت

جامانده ار قبل: دو هفته قبل برای اولین بار تو رو بردیم قصر کودک و تو تنها از تماشای شادی بچه ها و بازی با چراغها لذت بردی و اصلا با هیچ وسیله بازی سرگرم نشدی و همشون رو می گفتی " نه نه نه" با اون تکونهای دست خوشگلت فردای اون روز رفتیم کارتینگ و از اونجایی که نتونستیم تو رو بذاریم خونه مامانا تو هم با ما اومدی و منو بابایی هر کدوم جدا جدا سوار شدیم  بسی خوشمان آمد و لذت بخش بود. اما روزهای سخت ما از اونجا شروع شد که تعطیلات 13 خرداد راهی منزل عزیز شدیم و از اونجا رفتیم ییلاق عزیزت اینها. جایی که هیچ وقت دوستش نداشتم . بعد از اون در راه برگشت به خونه من اس و تهوع کرفتم و حالم خیلی بد شد که مجبور بویم چند جا به خاطر همین م...
23 خرداد 1393

اواخر 14 ماهگی

هفته قبل جمعه راهی پارک ملی بوجاق شدیم دخترم خیلی خوشحال بود چون اونجا یه دشت بزرگ بود و اون می تونست راحت همه جا بدوه تونست خیلی راحت گاو ، اسب و گاومیش ببینه نمی دونم دیگه چه حیونهای دیگه ای بودند چون ما هرچی جلو می رفتیم این پارک تموم نمی شد که نمی شد و فقط همین حیوانها رو دیدیم. دیشب رفتیم رستوران کارن و کباب و دیزی خوردیم ولی چه سود تو تنها چیزی که می خوردی فقط زیتون و دوغ بود و اونم اصرار داشتی خودت تنها بطریشو دستت بگیری و در این مراحل البته یه عالمه دوغ روی فرش ریخت  از زیتون خوردن نگو که یکم می خوردی بقیه اشو می انداختی بیرون مثل رنده فقط ریز می کردی فردا می ریم خونه عزیزت (مادر بابا) زیاد خوشحال نیستم چون بهم اصلا خوش ن...
13 خرداد 1393

پرنسس و کتاب

کتابهایت را یکی یکی برایم می آوری و من در طول روز بیش از 10 بار آنها را برایت می خوانم از عکسهای کتابها استفاده می کنم و داستان را جور دیگر برایت توضیح می دهم. عاشق کتابچه کوچکی هستی که عمو مجید (دوست بابا) از دبی برایت آورده است الحق کتاب خوبی است هم جنس کاغذهایش محکم است و هم اینکه به صورت اسلایدی برایت باز می شود. دوستش داری و من هر روز برایت انها را میخوانم. البته ناگفته نماند که این کتابها انگلیسی است و تو چندان به کتابهای کودکانه فارسی همچین علاقه ای را نشان نمی دهی. امروز باز هم در تمرین بودیم تا کم کم تو را از پوشک بگیرم. ولی باز برگشتی به چند روز پیش. پیشرفت خوبی داشتیم ولی نمی دانم چرا بعضی روزها اصلا همکاری نمی کنی. دوست دارم ک...
31 ارديبهشت 1393