گلدونه خونه ماگلدونه خونه ما، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

مــــــــــــادرانـــــــــــــــــــه

آرامش

یه مدت میرم سفر تا دور بشم از این همه هیاهو... این همه استرس ....یکم هم به کارهای شخصی خودم میرسم فقط محتاج دعاهای شما هستم..... منو تو دعاهاتون فراموش نکنین..
16 خرداد 1391

اولین خوشحالی

مرحله اول دانشگاه سراسری قبول شدم......... خدایا خودت کمکم کن بقیه نتایج هم خوب باشه... منو به آرزوهای بعدی ام هم برسون... خدایا بازم منتظر معجزه های بعدیت هستم... ممنونم دوست دارم خیلی......
7 خرداد 1391

یه بهانه و یه شعر از خودم

در این دیار عاشقی که کس به کس نمی زند سکوت بی فروغ ما نفس نفس نمی رند تو ای شب سیاهما کجا روی ز این سکوت بیا که در سرای ما پرنده پر نمی زند در این هوای بی نفس که دم به دم نمی رسد تو ای سوار عاشقی بیا که کس نمی رسد مرا ببر ز این خیال در این دیار بی کسی، کسی محک نمی زند......
31 ارديبهشت 1391

سال نو ، خبرهای نو

روزهای اول سال نو را با خبرهای خوش بارداری بچه های کلوپمون شروع کردم.... خدایا ازت ممنونم ازت ممنونم که دل دوستهای عزیزم رو شاد کردی... لطفت رو شامل همه ی منتظران کن بزار اونها هم لبخند امید رو لبهاشون باشه.... وقتی چشم باز می کنم تو را می بینم می دانم که تو همیشه و همه جا کنارم خواهی ماند.. دلگرمم که تو هوای مرا نیز خواهی داشت... از لطف سرشارت سر تعظیم فرو می آورم و تو را با تمامی سلولهای خاکی خود فریاد می زنم... خدا جون دوست دارم..........  
20 فروردين 1391

سال 91، سال نهنگ

آمد آن سالی که تو حتما در کنارم خواهی بود.... سال جدید رو با انرژی فوق العاده مثبت و البته توکل به خدای بزرگ شروع کردم ..  انرژی که می دونم تو را امسال حتما درکنارم خواهم داشت... یه عالمه برنامه دارم برا خودم و خودت... بهترین زمان برای نوشتن فصل جدیدی از زندگیت همون موقعی هست كه می اندیشی به آینده ات چون این آینده همان گذشته ایست كه منتظرش بودی یك كم واقع بین تر باش می دونم واقع بینی   عمری با حسرت و اندوه زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم . لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه...
15 فروردين 1391

خانه تکانی دل

امشب وقت اذان مغرب دلم خواست مکه بودم یا تو مدینه کنار مسجد پیامبر.. دلم پرواز کرد و یکم دلم لرزید.  اشک داشت جاری می شد اما دیگه بهش مجال ندادم... این یعنی چی؟؟ آخر ساله و سال 90 داره با تموم سختی هایی که برامون داشته تموم میشه... امید دارم که سال نو بهار نوی زندگی من باشه..  انسان دریا هست و مشکلات زندگی موجها و کف دریا... پس منم باید مثل دریا وسیع باشم و نذارم این موجها منو از پادربیاره.. این موجها به من یادآوری می کنه که من دریا هستم مرداب نیستم که بی حرکت باشم.. کنارم باش کنارم باش تاآخرش تا ته ته خط..   کودک عزیزم منتظرتم تا توی سال جدید  تو رو درکنارم حس کنم ببویم و خدا رو بیشتر شاکر باشم. ...
19 اسفند 1390

اشکهای من

امشب دلم هواتو خیلی کرده.. چرا می گم هواتو؟؟؟ شما که 2 تا بودید 2 تا غنچه ای که گل نشده پرپر شدید پس بهتره بگم دلم هواتون رو کرده بود! اگه الان بودید یکی 2 ساله و یکی هم 6 ماهه بودید.. خدایا دلم غنج رفت.. دلم هوری ریخت پایین... اشکم جاری شد... یعنی اینقدر کوچیکم که منو نمی بینی... خدایا دستهامو باید تا کجای عرشت بالا بیارم تا منو ...منه حقیر رو ببینی؟؟ کوچولوهای نازنینم.. دلم می خواست صدای قلبهای نازنینتون لالایی شبهای پرتلاطم من بود... ای کاش می تونستم یه ذره به نداشتنتون عادت کنم... همه می گن میشه فراموش کردم.. ولی گوشم از این حرفها پره..
7 اسفند 1390