ثانیه ها
انتظار.......
به ثانیه ها و تیک تاک ساعت نگاه می کنم.. به چمدانهایی که در گوشه اتاق انتظار این را می کشند تا زیپشان کشیده شود.. به لحظه ای می اندیشم که مادر و پدرم را در آغوش خواهم کشید و رنج هایی را که کشیده ام با آنها درمیان خواهم گذارد...
چقدر شیرین است...چقدر دلم می خواهد زودتر زمان بگذرد....ولی باز قلبم به تپش می افتد
فکرم به لحظه ای پرواز می کند که باز انتظار های بیجا و بی دلیل دیگران مرا خواهد رنجاند و این سفر را به کاممان تلخ خواهد کرد... به لحظه ای که من باید کودکانی را همیشه ببینم که یاد آور کودکان از دست رفته من اند... این صحنه ها را دوست ندارم ... نمی خواهم در چنین محیطی قرار بگیرم... حتی فکرش نفسم را تنگ می کند و یادش مرا به مرداب مرگ می کشد...
با این اندوه چه کنم و چه چاره ای بیابم....
تلاش می کنم این کابوس روز شبم را نادیده بگیرم و به لحظات دیگری بیندیشم اما....... نمیشود
چرا می خوام خودم را فریب دهم باید صادق باشم و بگویم نمی شود....
باید هدایایی را به این کودکان بدهم که روزی آرزوی داشتن خرید آن را برای کودک خود داشتم...
تحملم به انتها رسیده و نفسم به شماره می افتد
باز انتظار می کشم و ثانیه ها را به نظاره می نشینم با خود زمزمه می کنم که بگذار زمانه با تو بد کند...
ولی من از این زمانه گله دارم از همه و همه گله دارم.....باز می دانم که کسی آن بالاست که نمی گذارد همیشه اینگونه حال من باشد
می دانم که او هم مرا دوست دارد ولی این را نمی دانم که کی جواب ناله ها و گریه های شبانه من را می دهد...
به انتظار می نشینم تا آن روز که خورشید من طلوع کند و صبحی که نسیمش بوی محبت خدای من را پراکنده کند و نوید بخش شروعی نو برایم باشد....


ثانیه ها
